شب. سکوت. کویر

بیا به شام غریبان ما و مهمان شو که امشب اهل دلی عاشقانه می خواند. "اینجا فقط فریاد است. فریاد با صدای سکوت"

شیطان جنس کهنه می فروشد

 شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یکی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان "شک" است و آن یکی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند.

 

منبع:

Marjan-Melody

 

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط ن نظرات () |

سس خردل

 

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از

میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته

بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها

 نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل

را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش

گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن

کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره

و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با

یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به

داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید

و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه

بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با

چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در

حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید چطور می توان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال کرد!!!!!

 

 

 

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط ن نظرات () |


Design By : Night Skin