شب. سکوت. کویر

بیا به شام غریبان ما و مهمان شو که امشب اهل دلی عاشقانه می خواند. "اینجا فقط فریاد است. فریاد با صدای سکوت"

ای خدای بزرگ به من کمک کن

 

که وقتی می خواهم به کسی بگویم

 

درست راه برود کمی با کفشهای

 

او راه بروم .

 

استاد شریعتی

 

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

 

............چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،

نه اراده‌ی دوست نداشتن،

 

 نه لیاقت دوست داشته شدن

 

 و نه متانت دوست داشته نشدن؛

 

 با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

 

 از پروفایل یک خانم محترم در سایت کلوب

 

 

 

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

سلام دوستان این مطلبی که در مورد اسمیت بود خیلی عالیه  من مطمئن هستم که حقیقت داره و کم و بیش برای همه مون اتفاق افتاده .  برای من که این جوری بود:

چند روز بعد از ازدواجم رفته بودیم اصفهان یک شب حدود ساعت ١٠ روی سی و سه پل در حالی که داشتم با خانمم قدم می زدم یک جوان نه چندان خوش تیپ که زیاد به آدم حسابی ها هم نمی خورد (( از نظر تیپ)) آمد سمت چپ من و با من هم قدم شد به طوری که خانمم  خیلی ترسید که مبادا از ارازل و اوباش  باشه. ولی اون کنار من داشت خواهش می کرد کرایه اصفهان تا نمی دونم ... کجا که می شد ٣٠٠ تومان نداره  و من  بهش بدم . می گفت الان ساعت 10 است اگر اتوبوس بود می تونست با اتوبوس بره ولی تو این ساعت اتوبوس نیست، من دلم براش سوخت گفتم گناه داره پول تاکسی نداره و شاید واقعاً محتاج باشه ١٠٠٠ تومان بهش دادم  بعد از اینکه خیلی تشکر کرد بهم  گفت چه جوری این و پرداخت کنم من دانشجو هستم روم نمی شد به کسی بگم شما جوان بودی بهت گفتم  نگاش کردم و یک چیز تو مایعه های حرف اسمیت بهش زدم  گفتم اگر تو چنین موقعیتی قرار گرفتی تو هم کمک کن .

..................................................................................................

چند ماه بعد برای مصاحبه کاری رفتم تهران ٢ روز توی تهران بودم تقریبا تمام پولم تمام شد بیلیط برگشت هم نداشتم تو لیست پرواز نفر ششم شدم تمام پولی که برای من مانده بود ۵٠٠ تومان بود چون همه اش خرج کرایه ماشین  و هتل شد وقتی که گفتن تا نفر سوم بیشتر نمی تونه بره یک لحظه سرم گیج رفت صندلی ها رو نگاه می کردم که  شب احتمالا اونجا می گذروندم چون  روم نمی شد به دوستام زنگ بزنم  و وقتی یادم می افتاد خانمم تو  فرود گاه بوشهر منتظر منه دیگه بد تر حالم می گرفت. یک لحظه از پشت سرم شنیدم یکی میگه بیلیط بوشهر  من تا برگشتم دیدم یک آقای تهرانی داره با صاحب صدا معامله  می کنه و پولش و در آورده که بهش بده من با کمال پر رویی گفتم آقا بلیط بوشهر داری بدش به من اون آقا هم گفت شرمنده دادم به ایشون یک لحظه با تمام نا امیدی نگاه اون آقا کردم و گفتم من و ببخشید که بی ادبی کردم ولی خیلی نیاز داشتم اگر امشب اینجا باشم  خیلی برام بد می شه اون آقا بدون هیچ حرفه اضافه ای گفت من زیاد برام مهم نیست اگر فردا هم برم اشکالی نداره خونه ام تهرانه شما که کار داری بفرما .  هیچ وقت یادم نمی ره فکر کنم  به قدری سریع بهش پول دادم و بلیط و گرفتم که تشکر درست حسابی هم ازش نکردم .    

 به این می گن یک چرخه من یک جایی تو یک شهر غریب ١٠٠٠ تومان کمک کردم ولی توی یک شهر غریب کمکی به من شد که نمی دونم چقدرمی ارزه .

 

نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

زنجیر عشق

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...

     از ایمیل دوستم : داش محسن

نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

بودن, حصار تنگ و تاریکی است

                                                  که در آن دیگران همه به تاریکی و تنگنا خو کرده اند( احساس نکرده   اند)

                        چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذاررد

                                                    چه تلخ است میوه درخت بینایی!

                                                   این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

                                                   بی تابی فرار از بند به سوی رهایی و  اظطراب نجات از رهایی

                                                    حلاج شهرم که کسی نمی داند که زبانم چیست؟

                                                                 که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که جنونم چیست؟

که فقانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

                                      چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است

                                  زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن

 

           انسان فواره ای است که: از قلب زمین عصیان می کند

 

 

استاد دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |


Design By : Night Skin