شب. سکوت. کویر

بیا به شام غریبان ما و مهمان شو که امشب اهل دلی عاشقانه می خواند. "اینجا فقط فریاد است. فریاد با صدای سکوت"

 

 

نوشته های رتبه اول کنکور سال ۶۴ ،ساعتی قبل از شهادت گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از

فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا

معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟ آد خبر: ٧۶٢۴ تاریخ انتشار: ٠٩:١۴

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از

شهادت به رشته تحریر در آمده است . البرز با انتشار این متن در روزهای هفته دفاع مقدس امیدوار است ضمن

گرامی داشت یاد این عزیزان تأملی هرچند کوتاه درباره هدف ، انگیزه و چرایی حضور این مردان خدا در عرصه

در ذهن همگان شکل گیرد. متن این نوشته را با هم میخوانیم:

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش

،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه

شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس

های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا

را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟ کشته شده و د آنجا دفن گردیده ؟ چه

کسی است که معنی این جمله را درک کند:

"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟ چگونه سر ١٢٠ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی

های تانک له می شود ؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت

نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام

کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟

وکدام کدام...؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،ماشین لندکروزی که با سرعت در

جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود.

معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید

؟چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم . چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون

موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به

چه امید نفس می کشی ؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از

آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟

کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟ دلت را به چه

چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر

کشیدن ،پرستو شدن"

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟ جوانی به خاک افتاده

است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند ؟ و آنان را زنده به گور

کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد ، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را

تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک

دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبرنیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش

! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت

این خون با حرمله چه خواهد کرد....

بر گرفته از:

 

 

 

http://www.cloob.com/name/misam_zr

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

سلام :

من که نه فری "فریدون جیرانی"  و می شناسم و نه... ولی به عنوان یک خواننده کتاب "سینوهه" خیلی متهیر شدم وقتی دیدم پزشکی که آمد بر بالین مریض " هنی فر" اسمش سینوهه بود توی حدوداً 550 برگ کتاب یک مرتبه هم آقای سینوهه پزشک مخصوص فرعون اسمی از پیامبر و یا هیچ فرستاده ای از طرف خدا نیاورده حتی یک اشاره کوچک هم نشده چه رسد که مستقیم توی زمان حضرت یوسف باشد آن هم سینوهه ای که خیلی در مسائل اعتقادی ریز می شود. و تا حد زیادی هم به این خاطر ضرر و زیان می دهد. تا قبل از پخش این قسمت از فیلم که در تاریخ 5/مهر/87 پخش شد  زیاد به حرفهای نویسنده پایین اعتقاد نداشتم ولی با این .... گویی گنده فهمیدم که من اطلاعات ندارم و گر نه بنده خدا حقیقت و می گه  قضاوت با شماست بخونید........

 

یا حبیبی! فری! 

اکنون که پر در دست گرفته ام و آن را در جوهر فرو می برم و روی پاپیروس می نهم هنوز چهارستون تنم از دیدن سریال یوسف پیامبر روی ویبره است و باورم نمی شود آنچه دیده ام واقعا سریال بوده یا کابوسی که من بر اثر پرخوری سر سفره ی افطار به آن دچار شده ام. به ویژه که این سریال بعد از شاهکار بی بدیل تو پخش می شود که مشت محکمی است به دهان یاوه گویانی که می گفتند فریدون لال شده و خوب شد تو این سریال را ساختی تا همه فهمیدند تو لال نیستی و تو هم می توانی یک بد و بیراهی به جامعه ی ادبی مملکت ات بگویی. بگذریم.

فری جان! دیشب که با فرعون مشغول دیدن سریال یوسف بودیم، من همه اش می ترسیدم زلیخا به یکی از دیوارهای شهرک سینمایی شما تکیه دهد و دیوار و کاخ و کل مصر و شاخ آفریقا کله پا شوند. به فرج بگو اگر نمی توانستی از طراح صحنه ی ده فرمان کمک بگیری لااقل از دکورساز برنامه ی نود استفاده کن که آدم فکر نکند دیوارها را با مقوا و کارتن خالی ساخته اند و همه اش تن و بدنمان بلرزد که کاخ مان الان است که فرو بریزد. راستی! فری! کی به فرج گفته فیلم و سریال تاریخی را خوب می سازد؟ تو می دانی؟ فقط اسم طرف را برایم بنویس، جنازه تحویل بگیر.

از اینها گذشته این بازیگری که نقش مرا بازی می کند آنقدر پوست صورتش را کشیده که وقتی دهانش را می بندد چشم اش باز می ماند، وقتی چشم اش را می بندد، دهانش و یک نما نداریم که ایشان چشم و دهانش همزمان بسته باشد. تازه، درست است که ما مصری ها در پزشکی خیلی پیشرفته بودیم ولی آن زمان تکنولوژی عمل زیبایی بینی هنوز به مصر نرسیده بود، پس چطور این خانم که چهل سال پیش در فیلم پاییزان به دماغشان رخت و لباس آویزان می کردند اینطور صاحب دماغ شهلا شده؟ با این حال از طرف من از فرج تشکر کن که برای بازی در نقش من از افسانه بایگان یا لیلا اوتادی استفاده نکرده. راستی! فرعون هم سلام می رساند و می گوید به فرج گله کن که چرا برای نقش من از پوریا پورسرخ استفاده نکردی که لااقل یک بر و رویی داشت، یک چشم و ابرویی، یک تیپ خر در چمنی، یک صدای زن خفه کنی. راستی گفتم پوریا پورسرخ، شنیده ام مجله های شما قسم خورده اند روی جلدشان فقط پوریا پورسرخ باشد، درسته یا این شایعه هم کار امپریالیسته؟ یعنی مجله ی شکار و طبیعت هم روی جلدش پوریا پورسرخ است؟ جل الخالق!

ببین! این دیالوگ های سریال یوسف را می دانی کی نوشته؟ نمی دانم گوش من عیب پیدا کرده یا واقعا شما ایرانی ها فکر می کنید ما مصری ها با هم مثل ربات حرف می زنیم، به خدا زمان سعدی هم هیچ ادیبی توی خانه اش اینجوری حرف نمی زد:

زلیخا: آیا تو دوست داری از تاریخ و فرهنگ مصر چیزی بیاموزی؟

پسرخوانده: آری. من بسیار دوست می دارم که در مورد تاریخ و فرهنگ و تمدن و آداب و سنن مصر چیزی بیاموزم.

فری! تو فکر نمی کنی بهتر بود کمی زیرپوستی تر اطلاعات به خواننده داده می شد مثل تو که در سریالت هر مزخرفی خواستی زیر پوستی گفته ای. مثلا اینجا را نگاه کن (یا به قول سریال های تاریخی شما؛ بنگر):

زلیخا: ما در آنجا مرده ها را مومیایی می نماییم. و با مومیایی غذا و لباس و چند خدمتکار هم دفن می نماییم تا متوفا بتواند آنها را به کار برد.

پسرخوانده: آیا مردگان می توانند غذا بخورند همی؟

زلیخا: آری. همی توانستن تناول کردن مر مرده ها را.

فری جان! یادم هست خودت یک زمانی فیلمنامه نویسی درس می دادی، به نظرت با اضافه کردن آیا به اول جملات، نثر فاخر و تاریخی می شود؟ شاید اخیرا می شود آن روزها که نمی شد و من و فرعون و یوسف عین آدم با هم حرف می زدیم. بگذریم.

ولی از هرچه بگذریم از سریال تو نمی توانم بگذرم. واقعا عجب دنیایی شده! یک بانوی نویسنده ی آبگوشتی که از اسم رمان هایش (رویا و گیتی) معلوم است چه نویسنده ی تاثیرگذاری در صنعت قرمه سبزی و سفره آرایی است، از کشورش می رود استانبول تا تنی به آب بزند آن وقت مزدوران اجنبی دوره اش می کنند و فیلم و عکس می گیرند! انگار نلسون ماندلا از زندان آزاد شده! فری! فیلم های تخیلی زیاد می بینی یا فقط همان مرثیه ای برای یک رویا را میبینی که تویش کارگردان تصویر را چند تکه می کرد و خوشت آمد و حالا در سریالت هی این کار خارق العاده را انجام می دهی؟ ببین، این تلویزیون های چند تصویر در یک تصویر هم همین کار را می کنند، یکی بخر. آرامت می کند. فری عزیز! راستش را بگو آخرین کتابی که خواندی چه بوده؟ نه. گرگ بلا، خرگوش ناقلا را که خودم بهت کادو دادم. به قول وودی آلن تا حسنی نگو یه دسته گل را بهت نداده بودم که آن را نخوانده بودی. فری! این یکی را راست بگو، در عمر پر برکت ات یک نویسنده را از نزدیک دیده ای؟ به یکی شان دست زده ای؟ از یکی شان پرسیده ای گرفتن مجوز چند ماه طول می کشد؟ جان من دیده ای گردان بره گروهان برگرده، گروهان بره دسته برگرده، دسته بره نفر برگرده. نویسنده ای دیده ای که آنقدر برای گرفتن مجوز جان به لب شد که عطای چاپ را به لقایش بخشید و رفت شهرستان بستنی فروشی باز کرد؟ فری جان! به قول سینوهه تو که با آن تئوری سینمای بدنه که از خشتک ات درآوردی تر زدی به سینما بالاغیرتا از ادبیات مملکت ات بکش بیرون. در ضمن وقت کردی بیا مصر یه سری به ما بزن، فقط اینجا فیلم نساز، سریال هم نساز، عکس هم نگیر. حرف هم نزن. 

انا فی انتظارک علی النار!

زلیخا- قاهره 23/6/87

پ.ن: راستی خواستی بیای برنداری پسته و زعفران و از اینجور چیزها بیاری. تازگی ها پسته و زعفران اینجا ارزانتر از ایران شده. فقط یک پوستر از پوریا پورسرخ یا سیاوش اکبرپور بیار می خوایم شبا که بچه ها نمی خوابن با اونا بترسونیم شون. قربانت. 

 

سریال حضرت یوسف.jpg

 

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |


Design By : Night Skin