شب. سکوت. کویر

بیا به شام غریبان ما و مهمان شو که امشب اهل دلی عاشقانه می خواند. "اینجا فقط فریاد است. فریاد با صدای سکوت"

شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!

 

 

نه فایده نداره چه شما بخوانید و چه نخوانید، چه رنجیده شوید و چه نشوید فرقی به حال پسرک 12 ساله و خانواده اش و سایر انسانهای مشابه ندارد. طبق معمول این هم باید فدا شود ووو. ولی نفر بعدی کیه؟؟ کدام یک از آشناهامون کدام یک از هم نوع هامون فکر کنم بستن چشم و یک آه کشیدن و بعد دنبال راه خودمون رفتن شده یک عادت .  پس اشکالی نداره این دفعه هم مانند سری های قبل بایک آه یا احتمالاً با  قطره اشکی اظهار هم دردی کنیم.

هرگاه تیرمون به سنگ می خوره و ناملایمتی هر چند نا چیز از کسی یا کسانی می بینیم می گیم " اااای، دنیا عوض شده" و احتمالاً پیش خودمون سعی می کنیم ما هم رفتارمون مترتب با همین دنیا کنیم. طوری رفتار می کنیم که انگار جواب خیلی پی چیده است یا شاید نمی خواهیم بفهمیم که کیا اجزاء تشکیل دهنده این دنیا هستند و چگونه می شود درستش کرد. بدون لحظه ای تحمل و بلا درنگ تصمیم می گیریم که ما هم در موقعیتی مقتضی عمل طرف را بی جواب نگذاریم، و گاهان اگر کسی دیگه هم کارش به ما ختم شد همان رفتار را با او انجام می دهیم و تو دلمون می گیم "کی به ما لطف کرد که من به تو لطف کنم"   بله تا زمانی که تصمیم نگیریم نفر اول خودمون باشیم و خودمون در خودمون تغیر مثبت و انسان دوستانه بوجود نیاوریم باید شاهد مسائلی از این دست  و چه بسا سختر باشیم.  "مرتضی"

 

تلاش پسرکی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

 

 

 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم..«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!

امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.

امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم..شاید راهی باشد..از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود که امین ١٢ ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

 

 

از: علی اخوان - گرگرات

 "مدیر گروه ایران الایو"

 

 آمار فرار دختران از شهرها کدام شهر تو صدر جدول است؟؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |

سلام . خواستم چیزی بنویسم دیدم فقط با نوشتن متن و خراب می کنم خواهش می کنم تا آخر بخونید .  برای یک بار هم که شده دنبال دلیل نگردید.... دلیل هم خواستی در پی نوشت  اضاف کردم

 

بخونن، کسایی که مثل منِ روسیاه دم از علی میزنن و فکر میکنن ایمانشون قوی و کامله ولی به عمل که میرسه ... . تو رو خدا نگاه نکنید چه کسی این مطلب رو ثبت کرده فقط بخونید. بدبخت ترین آدما کسیه که وظیفه ای رو بدونه و لزوم انجامش رو درک کنه ولی بهش عمل نکنه(مثل خودم).

بخونید و وقتی سختی بهتون وارد شد و چرخ فلک وفق مرادتون نبود گلایه ای نکنید و شک نکنید امتحان خداست برای سنجیدن قدرت ایمان شما. بخونید و عمل کنید. نصیحتِ من نیست، عین کلام خداست: 

 

آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: «ایمان آوردیم!‏ »،به حال خود رها می‏شوند و آزمایش نخواهند شد؟! ۞

ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینها را نیز امتحان می‏کنیم)،باید علم خدا درباره کسانی که راست می‏گویند و کسانی که دروغ می‏گویند تحقق یابد!۞

و از مردم کسانى هستند که مى‏گویند: «به خدا ایمان آورده‏ایم!» اما هنگامى که در راه خدا شکنجه و آزار مى‏بینند، آزار مردم را همچون عذاب الهى مى‏شمارند (و از آن سخت وحشت مى‏کنند)، ولى هنگامى که پیروزى از سوى پروردگارت (براى شما) بیاید، مى‏گویند: «ما هم با شما بودیم (و پیروزی را مدیون زحمات خود میدانند)»۞

﴿سوره مبارکه عنکبوت، آیات 2، 3 و 10

و خطاب به عزیزانی که میگن فلان گناه رو انجام بدید اگر خدا گفت چرا کردید بگید من گفتم. بخونید و ببینید عاقبت این افراد چطور رقم میخوره (منظورم شخص خاصی نیست). این هم نصیحت من نیست عین کلام خداست:

 

 و کافران به مؤمنان گفتند: «شما از راه ما پیروی کنید، (و اگر گناهی دارد) ما گناهانتان را بر عهده خواهیم گرفت!» آنان هرگز چیزی از گناهان اینها را بر دوش نخواهند گرفت،آنان به یقین دروغگو هستند! ۞

آنها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش می‏کشند، و (همچنین) بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود، و روز قیامت به یقین از تهمت هائی که می‏بستند سؤال خواهند شد!۞

﴿سوره مبارکه عنکبوت، آیات 12 و 13

حالا منِ رو سیاه یه نصیحت میکنم. قسمتون میدم روزی 10 دقیقه. فقط 10 دقیقه تو پست ترین زمان روزتون دو صفحه معنی قرآن رو بخونید ببینید چی باعث میشه اینجوری بیام اینجا التماستون کنم که بخونید و عمل کنید. بخونید اگر ضرر کردید تا وقتی خون تو رگتون جریان داره نفرین و لعنت بفرستید به من و روز محشر هم بگید این فلان فلان شده به ما گفت بخون ما ضرر کردیم.

بخونید... بخونید... این اولین دستوریه که خدا به پیغمبرش داد: اقْرَأْ. این همون چیزیه که تن آدم رو میلرزونه و همون آیه ایه که اشکای پیغمبرو در آوورد. بخونید تا بتونید روز محشر روی عزیزانتون رو ببینید:

و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگی (سخت و) تنگی خواهد داشت، و روز قیامت، او را نابینا محشور می‏کنیم!۞

(شخص) می‏گوید: «پروردگارا! چرا نابینا محشورم کردی؟! من که بینا بودم! »۞

(خداوند) می‏فرماید: «آن گونه که آیات من برای تو آمد، و تو آنها را فراموش کردی، امروز نیز تو فراموش خواهی شد!» ۞

﴿سوره مبارکه طه، آیات 124، 125 و 126

بخونید و عمل کنید و اگر به نکته ای رسیدید به همه تذکر بدید تا بقیه هم استفاده کنن. هیچ کاری هم با آخوندا و احمدی نژاد و کوروش کبیر و پیشرفت علم و انیشتین ندارم، دعوتتون کردم برید حرفهای خدای خودتون رو بخونید همین!!! حرف من ممکنه روتون تأثیر نداشته باشه ولی قسمتون دادم یه وقت کوچولو برای خوندن حرفهای خدای خودتون بذارید اون مثل من خشک حرف نمیزنه خیلی مهربون تر و تأثیرگزار تر باهاتون صحبت میکنه. بخونید، اون وقته که اونقدر پیش خودتون و خدای خودتون شرمنده میشید که دیگه روتون نمیشه با سر بالا دعا کنید..

برگرفته از:

http://www.cloob.com/name/worst

……………………………………………………………………..

پی نوشت:

شخصی همیشه می رفته آرایشگاه محلشون و درهنگام آرایش با آرایشگر از هر دری سخن می گفتند یک روز در هین صحبتها بحث به مذهب و خدا پرستی و...میرسه آقای آرایشگر میگه من فکر می کنم خدا نیست و خدایی وجود نداره !!! چون اگر بود این دنیا اینقدر جنگ نبود اینقدر بدبختی و مریضی نبود مگر نه اینکه همه میگن خدا کارش درسته ، خدا هوای همه را داره  پس این همه بد بخت و بیچاره و درمانده چی است ،  آقایی که نشسته بوده هیچ جوابی نداشته و می ماند که چی جواب بده داشته با خودش فکر می کرده و به هیچ جا نمی رسیده تا تمام که میشه حساب می کنه  درب را باز می کنه میخوات از آرایشگاه خارج بشه  نگاهش به طرف دیگر خیابان جلب میشه   یک آقایی با موهای بسیار بلند و ژولیده و ریشهای بلند و زشت یک لحظه چیزی بذهنش خطور می کنه به آقای آراییشگر میگه  من فکر می کنم در این شهر اصلاً آرایشگاهی نیست و هیچ آرایشگری هم نیست، آرایشگر شاکی می شه میگه دستت درد نکه پس ما چی هستیم خوب که هنوز خارج نشدی از آرایشگاه  اون آقا میگه اگر تو آرایشگر هستی و اینجا آرایشگاست  پس این آقا چی هست او طرف خیابان آرایشگر نگاه می کنه میگه این که دلیل نمیشه  اون نیامده آرایشگاه یعنی آرایش گر نیست ، یعنی آرایشگاه نیست آقا در جواب میگه خب وقتی ما پیش خدا نمیریم و به خدا توکل نمیکنیم و تو کارهامون هیچی رو رعایت نمی کنیم یعنی اینکه خدا نیست؟؟؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |


Design By : Night Skin