شب. سکوت. کویر

بیا به شام غریبان ما و مهمان شو که امشب اهل دلی عاشقانه می خواند. "اینجا فقط فریاد است. فریاد با صدای سکوت"

سلام

اصلا و ابداً قصد بروز کردن وبلاگ آن هم با این محتوا نداشتم، بدلیل حوادث اخیر و حادثه ایی که برای خواهر دوستم که خواهر خودم نیز است پیش آمد و همچنین بخاطر نوشتن چند موضوع مختلف که می بایست در فرصتی مقتضی در وبلاگ قرار میدادم، تا کنون مترصد یک فرست هستم که از دست تراکم کاری جان سالم بدر برم و بتوانم این پستها را در وب قرار دهم.

ولی  این مقاله ایی که در ذیل مشاهده می فرمائید؛ بنده خدایی برای من و سایر کارکنان در پتروشیمی .... ارسال کرد که بسیار جالب و جذاب است، بخاطر تشکر از دوستی که ناشناس است و تحسینش می کنم و بخاطر این که بنوعی همصدا شوم این پست را در وبلاگ قرار میدهم امید وارم دوستانی که در سایر فازها شاغل هستند که میدانم کیفیت و کمنیت غذا در آنجا بمراتب پایین تر از شرکت ... است بدانند که راه های زیادی برای رساندن صدای خود به گوش کسانی که باید بشنوند هست و مطمئن باشند که همیشه کسانی برای یاری رساندن به آنها هستند.

با تشکر از تمام کلاغها ....

 

در عنفوان جوانی کلاغی بودم پر نشاط و عاشق خطر وسفر.در یکی از سفرها از شهری گذر کردمی عسلویه نام به غایت زیبا و خوشرنگ به رنگ بال وپرم ورایحه ای از آن متصاعد میشد دلپذیر آمیخته ای از گوگرد وماهی گندیده.(جای نامزد دلبندم قاقاریه خانم خالی)

حس قرابتی عجیب با این شهر دربرگرفتمی ومصمم بر لنگر اندازان شدمی.از حس شامه مدد جستمی به دنبال طعامی لذیذ به پرواز شدمی.لیکن از هر مطبخ که بگذشتمی بوهایی به غایت کریه شنیدمی چون بره تازه کباب وجوجه وکوبیده ممتازو...

در عجب آمدم مردمانی چنین نیک سلیقه که در چنین شهر زیبایی سکنی گزیدندی ز چه روی چنین اطعمه ناموزونی خوردندی.

از بدترین بوهایی که شنیدمی از منزلی در شمال شهر بود که بر سردرش نام پتروشیمی .. حک بود که معناش ندانستمی.روانه جنوب شهر شدمی و ناگه رایحه ای آشنا منقارم بنواخت و ناخودآگه یافتم یافتمی سر دادم ارشمیدس وار.منزلی بود .... نام و عطری از مطبخش برون شدی که مرا یادآور ماموت یخ زده ماقبل تاریخ و کرگدن120ساله آمازونی انداختی و دلم غنج برفتی.

بر در زباله دان به اتتظار شدمی تا ته مانده ها سرو شود برایم لکن هرچه بیشتر ماندمی کمتر یافتمی.چون ضعف مستولی گشت عنان اختیار از کف دادمی و بر لب پنجره برفتم.افرادی بدیدمی به غایت خشمگین با غرولند تمام به تناول مشغول.با نگاهی به ظروف غذا سبب نبود پس مانده بدانستمی چه سهم هریک به زحمت کفاف سیر کردن جوجه کلاغی میداد.لکن از سبب غرولند آنها بر این طعام لذیذ ندانستمی پس آنچه شنیدمی نقل کنم شاید که شما دریابید:

_گوشت فاسد از انبار کشف شده ناظر محترمم بی گزارش نوشتن از زیر سبیل مبارک رد کرده

_پیمانکار مدتها بعد از پایان قرارداد داره کار میکنه. مثل اینکه با یکی از مدیرا دست به یکی کردن.

_سلف سرویس به نفع پیمانکار و به بهانه آنفولانزا قطع شده وگرنه آنفولانزا اپیدمیش دیگه تمومه.اگه واقعا فکر بهداشتن کیفیت غذا رو بهتر کنن و اینقدرم سوسیس کالباس و پیتزای کم ملات نبندن به ناف ملت.

 _کیفیت جای خودش از مقدار غذام کم میذاره مخصوصا تو یه بار مصرفاش انگار واسه مورچه غذا ریخته.هرچند تو قرارداد مقدار و وزنها کاملا مشخص شده.کاش یه نسخه از قرارداد  رو میذاشتن تو شیر پوینت شرکت بچه ها روشن بشن.

در این حین شخصی از غیب بگفت:همه اینا درست ولی احتمالا عمو ... جون از خیلیاش بی خبره روزایی که روسا هستن غذا یکم بهتره ولی آخر هفته ها وواویلاست.کاش یه کلاغ خبر چین اینجا بود و این خبرا و درد دلا رو به گوش عمو " مدیر عامل" میرسوند.

واین اندکی بود از غرولندهای افراد که این کلاغ حقیر بشنود ولیک از تشخیص حقیقت وشایعه دربماند و قضاوت را در صلاحیت خود ندیدی .

در صحنه ای عجیب در مطبخ انبوهی از خوراکی خوشمزه ولیک بسیار مضر بنام سوسیس کالباس بدیدمی وسبب عجب من از آن بود که به کرات در اخبار استماع کرده بودمی از عاملیت آن بر سرطان و چربی خون وزخم معده وفشار خون و... و بنده را که زهره(جرات)تناول آن نبودی.وحضور افرادی با عناوین کارشناس تغذیت و ناظر و مامورین بهداشت و...بر عجب من فزودی که این عزیزان ظاهرا از سنه 1950 میلادی به بعد از کلیت اخبار داخله و خارجه دور بودندی و از مضرات بیخبر گرنه دو مره(مرتبه)در هفته این دشمن دوست نما را به خورد بیچارگان ندادندی.

در کنجی از مطبخ لوحی(تابلویی)آویخته دیدم نوشته ای بر آن که خبر از ثبت اختراع پیتزای فلترون فوق باریک (چیزی چون تلویزیون LED)و تولید انحصاری آن با قطر تنها3میلی متر ومحتوی نان وپنیر پیتزا و 2عدد زیتون.و قیمت آن خدا داند چند اوفتد بر شرکت.

در این افکار غوطه ور بودمی که گرسنگی عنان اختیارم از کف ربودی و ناخوداگاه به سمت همسایه بالای شهر نشین(پتروشیمی ..)بال گشودمی واز اغذیه بد طعم آنجا ناچار تناول کردمی وآنجا خبری از آنفولانزا نبودی و میزها گسترده همراه میوه جات فراوان در هر وعده طعام .نتیجت گرفتمی اینجا نیز چون سایر بلاد ارج وقرب شمال شهریان فزون بر جنوب شهریان است.شکر خدای عز وجل ما که سیر گشتیم.خود دانی و گرسنگان جنوب شهری.

                           خدایا چنان کن که پایان کار

                         تو خشنود باشی و ما رستگار

 

از خـدا آن گـونه که شایسته است بتـرسید و نمیرید،

مگر آن که مسلمان باشید،

و خـدا را در آنچه به آن امر کرده

و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت کنید،

زیرا که

"
از بندگانـش ، فقط آگاهان، از خـدا مـى ترسند."

)
سـوره فاطر آیه28)

 

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرتضی دشتیان نظرات () |


Design By : Night Skin